شهيد محمود کاوه
شهيد محمود کاوه
شهيدي که از شاگردي به استادي رسيد
ويژهنامه - ويژه نامه حماسه آفرينان سرزمين خورشيد - مورخ پنجشنبه 1390/06/31 شماره انتشار 17939
شهيد کاوه از نگاه مقام معظم رهبري
يک لشکر را يک جوان بيست و چهار- پنج ساله اداره مي کند در حالي که در هيچ جاي دنيا افسري به اين جواني پيدا نمي شود که يک لشکر را اداره کند. چند صد نفر يا چند هزار تا انسان را اين رهبري مي کند، در کجا؟ نه در مسافرت به سوي فلان زيارتگاه يا فلان ييلاق، در ميدان جنگ ، زير آتش ، در مقابله با تانک هاي دشمن با وجود آن همه مانع يک جوان بيست وچند ساله، چند هزار آدم را شما مي بينيد دارد هدايت مي کند؛ با سازماندهي مي برد جلو، خط را مي شکند، دشمن را تار و مار مي کنند، اسير هم مي گيرند، منطقه هم اشغال مي کنند و مستقر مي شوند. پس نظامي گري هم در معجزه گري انقلاب و سازندگي انقلاب وجود دارد، نه فقط معنويت. اما بالاتر از نظامي گري اين معنويت و تقواي جوانان است، که آن را هم دارند.
مرحوم حضرت آيت ا...شيرازي، امام جمعه فقيد مشهد
شهيد کاوه از نمونه مرداني بود که مي تواند در تاريخ دفاع مقدس امت اسلامي ايران، به عنوان اسطوره پايمردي، شجاعت و ازخودگذشتگي به حساب آيد. جوان شيردلي که دشمن از وحشت پيکار با او خواب آسوده نداشت و نام آميخته با محبت وي، بي پناهان مظلوم را در خطه کردستان، شادي و آرامش مي بخشيد. فرمانده صف شکني که با پناه گرفتن در سنگر قلب استحکام يافته از ايمان خويش، بي نياز از سنگر خاک و سنگ بود، اينک به سوي محبوب شتافته و قفس تن را به يادگار گذاشته است.
سردار شوشتري
شهيد کاوه در مقابل توطئه شرق و غرب در کردستان ايستادگي کرد و درمقابل توطئه شرق و غرب تدبير و فرماندهي کرد. کاوه در کردستان به همه اين ها سيلي زد.
سردار شهيد محمد فرومندي
امشب بايد به امام تسليت بگوييم. براي اين که علمدار جبهه کردستان، محمود کاوه را شهيد کردند. حضرت امام تسليت به شما مي گوييم، چرا که آن افسري که در جبهه کردستان گذاشته بوديد و مثل شير مي غريد و در شيارها و ارتفاعات دشمن منافق را قلع و قمع مي کرد شهيد شده است برادران! مي دانيد امروز در مشهد چه خبر بود؟ مرد و زن در مشهد، پابرهنه توي کوچه ها و خيابان ها مي دويدند و به امام رضا(ع) تسليت مي گفتند.
زمين و زمان اشک مي ريخت. دريايي از مردم عاشق امام و اسلام، در خيابان هاي اطراف حرم مي چرخيدند. روي دستشان فقط يک گل بود و آن هم پيکر برادر شهيدمان محمود کاوه بود. نمي دانيد وقتي خبر شهادت محمود را شنيدم چه حالي پيدا کردم. ما خيلي فرمانده شهيد داديم، ولي نمي دانم محمود چه کرده بود، چه طور جنگيده بود و چه افتخاراتي براي اسلام ايجاد کرده بود که جدا مرا تکان داد و من مي دانم که تمام مردم خراسان را تکان داد. البته شهادت مزدکار محمود بود خداوند اين انسان ها را وقتي در يک شرايطي قرار مي دهد و مي بيند در تمام امتحانات با بهترين نمره قبول مي شوند، آن ها را مي پذيرد محمود شهيد شد اما ريشه ضدانقلاب را درآورد. کموله و دموکرات را بيچاره کرد حماسه کاوه را بايد در سقز و تپه هاي مريوان ديد.
امير سرلشکر شهيد حسن آبشناسان
کاوه انساني پاکباخته و چريکي بزرگ است که در عمل وجنگ، چريک شده نه با درس هاي تئوري. وجود ايشان براي سپاه و براي جمهوري اسلامي بسيار ارزشمند است. او هيچ گاه به دشمن پشت نمي کند. اگر در دنيا يک چريک پاکباخته و دلباخته به اسلام و امام وجود داشته باشد، محمود کاوه است و هر رزمنده اي که بخواهد خوب پخته و آب ديده شود بايد به تيپ ويژه شهدا، پيش کاوه برود.
امير سپهبد شهيد علي صياد شيرازي
با اطمينان مي توان گفت که شهيد عزيز، کاوه که افتخار هم رزمي نزديک با او را دارم از اسوه هاي مجاهدين في سبيل ا... است و هرچند معرفت اندکمان از کتاب آسماني، قرآن کريم به ما شهامت لازم را نمي دهد که اين اسوه جبهه هاي نور را با مصاديق قرآني تطبيق دهيم ولي در سايه الطاف پروردگار متعال و اميد به استغفار در درگاهش محمود عزيز را حزب ا... واقعي مي دانيم و با صفات و ويژگي هايي که در شخصيت اين رزمنده پرتوان سراغ داريم او را مشمول آيه شريفه« رضي ا...عنهم و رضوا عنه ...» مي دانيم.
شهيد کاوه انساني بود که نقش مطمئني داشت و گويا زمزمه آواي الهي «ارجعي الي ربک راضيه مرضيه، فادخلي في عبادي وادخلي جنتي» در قلب و روحش استمرار داشت.
شهيد کاوه شجاع و با شهامت بود و اغلب با نيروي اندک بر پيکره کثير دشمن مي تاخت زيرا که در برآوردهايش توان و قدرت رزمنده در راه خدا را ده برابر دشمن محاسبه مي کرد.
سردار شهيد اصغر رمضاني
نفوذ کلام عجيبي داشت، به خصوص روي مسئولان و بازاريان استان.
در يک مرحله يادم هست تعدادي از مسئولان استان آمده بودند پادگان لشکرويژه شهدا، برادر کاوه برايشان سخنراني کرد و از کمبودها گفت . بعد از آن آن قدر کمک هاي مردمي سرازير شد به سمت ما که همه انبارهايمان پر امکانات شد.
مادربزرگوار سردار شهيد محمود کاوه
من هم مانند خيلي از مادرها ناراحت بودم. ولي باز با خودم فکر کردم، مگر خون محمود من از خون شهيد بهشتي، باهنر و ... سرخ تر است. راه آن ها يکي بود، محمود هم راه آن ها را ادامه داد، رفت کردستان. هفت مرتبه در کردستان مجروح شد و از ناحيه شکم و دست آسيب ديد، دفعه آخر که مجروح شد ترکش توي سرش بود. وقتي او را به بيمارستان امام حسين آوردند، اميدي به زنده ماندنش نداشتيم و مي گفتيم به شهادت مي رسد؛ به لطف خدا باز هم خوب شد و از بيمارستان مرخص شد بعد از بهبودي براي بار آخر به جبهه رفت که در «کربلاي ۲» در «حاج عمران» شهيد شد.
زندگي در جنگ
فاطمه عمادالاسلامي:
يک بار بعد از اين که مدت ها در جبهه مانده بود، آمد مرخصي ، با خودم گفتم: حتما چند روزي مي ماند، مي توانم از سپاه مرخصي بگيرم و در خانه بمانم. همان شب حاج آقاي محمودي، از دفتر فرماندهي سپاه مهماني داشت، چند تا از فرماندهان سپاه را با خانواده دعوت کرده بود، من هم دعوت بودم. محمود که آمد، به اتفاق رفتيم آن جا، بيشتر مسئولان سپاه هم آمده بودند، مردها يک جا و زن ها اتاق ديگري بودند. نيم ساعتي بعد از شام، آماده رفتن شديم؛ در حياط به حاج آقاي محمودي گفتم: آقا محمود را صدا بزنيد ، بگوييد که ما آماده ايم ،حاج آقا با تعجب نگاهي به من کرد و گفت: مگر شما خبر نداريد محمود رفته است، يک آن فکر کردم اشتباه شنيدم! گفتم: کجا رفت؟ چرا به من چيزي نگفت؟ گفت: داشتيم شام مي خورديم که از منطقه تلفن زدند؛ کاري فوري با او داشتند، گوشي را که گذاشت، پا شد رفت فرودگاه تا برود منطقه نتوانستم خودم را کنترل کنم، زدم زير گريه، دست خودم نبود ... آخر، چهار پنج ساعت بيشتر از آمدنش نگذشته بود. بعدها که فهميدم عراق در منطقه والفجر ۹ پاتک زده بود و محمود بايد بدون حتي يک لحظه درنگ به منطقه مي رفت، به او حق دادم.
علي خسروي:
گفتم: برادر کاوه تا ساعت سه شب جلسه داشته، الان هم از شدت خستگي خوابيده است ، بعدا بياييد، گفتند: ما مي خواهيم برويم شهرستان، شايد ديگر نتوانيم آقاي کاوه را ببينيم، مي خواهيم با او خداحافظي کنيم،چند تا عکس هم بگيريم. همه با اصرار مي خواستند کاوه را بيدار کنند. ديگر داشتم کلافه مي شدم که کاوه بيدار شد و صدايم زد، رفتم داخل اتاق، پرسيد: اين سر و صداها براي چيست؟ گفتم: چند تا بسيجي آمدند اصرار دارند که شما را ببينند، من هرچه کردم حريفشان نشدم، کاوه آمد بيرون، همراه آن ها از ساختمان فرماندهي زد بيرون، وقتي نگاه کردم تازه فهميدم اين ها تنها نيستند و عده زيادي آن طرف تر منتظرند. يک ساعتي طول کشيد تا محمود برگشت، جلو رفتم و گفتم: صلاح نبود شما در اين هواي سرد رفتيد؛ يک جوري راضي شان مي کرديم، نمي رفتيد. با خنده گفت: نه! ما دينمان به اين ها خيلي بيشتر از اين حرف هاست؛ از اين گذشته اين ها دلشان به همين خوش است و بالاخره خودش يک عاملي است براي جذب دوباره آن ها به جبهه.
علي صلاحي:
تازه از مرخصي آمده بودم که محمود دست مصطفي شاکري را گذاشت در دستم و گفت: مي روي برايش خواستگاري، دختر خوبي را پيدا مي کني، بعد هم خبرم کن براي مراسمش بيايم. مي دانستم عمويم دنبال دامادي است که دين و ايمان داشته باشد. جريان مصطفي را برايش گفتم و موضوع خواستگاري از يکي از دخترانش را پيش کشيدم. راحت تر از آن چه که فکرش را مي کردم، موافقت کرد. موضوع را به محمود خبر دادم، کلي خوشحال شد. آن موقع منطقه بود. گفت: هر طور شده خودم را براي شب جمعه مي رسانم. همه چيز فراهم بود، فقط منتظر بوديم تا محمود بيايد و در حضور او خطبه عقد خوانده شود. او همان روز از مشهد زنگ زد و گفت: ساعت دو بعدازظهر حرکت مي کنم طرف گناباد. به حساب ما، بايد ساعت شش بعدازظهر مي رسيد؛ ولي تا ۱۲ شب خبري از او نشد. دلمان به هزار راه رفت، همه مي دانستيم او آدم بدقولي نيست. آن شب بالاخره ساعت دوازده و نيم رسيد. بعد از کلي معذرت خواهي گفت: بعضي از بچه هاي تيپ در شهرهاي سر راه، جلوي من را گرفته بودند، حريفشان نشدم. او را بين راه چند جا واداشته بودند تا براي مردم سخنراني کند. فردا که مردم فهميدند کاوه آمده فخرآباد، همه جمع شدند جلوي در خانه، گاو و گوسفند آورده بودند که جلوي پاي محمود قرباني کنند. محمود نگذاشت، گفت: اگر اين کار را بکنيد، فخرآباد نمي آيم.
درس عملي
ابراهيم پورخسرواني:
يکي از بچه ها به شوخي پتويش را پرت کرد طرفم. اسلحه از دوشم افتاد و خورد به سر کاوه. کم مانده بود سکته کنم؛ سر محمود شکسته بود و داشت خون مي آمد. با خودم گفتم: الان است که يک برخورد ناجوري با من بکند. چون خودم را بي تقصير مي دانستم، آماده شدم که اگر حرفي، چيزي گفت، جوابش را بدهم. کاملا خلاف انتظارم عمل کرد؛ يک دستمال از جيبش در آورد، گذاشت رو زخم سرش و بعد از سالن رفت بيرون. اين برخورد از صد تا سيلي برايم سخت تر بود. دنبالش دويدم. در حالي که دلم مي سوخت، با ناراحتي گفتم: آخر يک حرفي بزن، چيزي بگو، همان طور که مي خنديد گفت: مگر چي شده؟ گفتم: من زدم سرت را شکستم، تو حتي نگاه نکردي ببيني کار کي بوده است همان طور که خون ها را پاک مي کرد، گفت: اين جا کردستان است از اين خون ها بايد ريخته شود، اين که چيزي نيست. چنان مرا شيفته خودش کرد که بعدها اگر مي گفت: بمير، مي مردم.
محمد يزدي:
علاوه بر مربيگري، مسئول کميته تاکتيک هم بود. از آموزش ايست و بازرسي گرفته تا آموزش جنگ شهري و کوهستان را بايد درس مي داد. همه هم به صورت عملي. يک روز به او گفتم: تو که اين قدر زحمت مي کشي، کي وقت مي کني به خودت و خانواده ات برسي؟ گفت: حالا وقت رسيدن به خانه و خانواده نيست. مکثي کرد و ادامه داد: مگر نمي بيني دشمن در کردستان و جاهاي ديگر دارد چه کار مي کند؟ گفتم اين که مي گويي درست است، اما بالاخره خانواده هم حقي دارند،حداقل هر از گاهي بايد يک خبر از خانواده ات هم بگيري. گفت: به نظر من در اين دوره و زمانه، انسان همه هست و نيستش را هم فداي اسلام و انقلاب بکند، باز هم کم است. الان اگر لحظه اي غفلت کنيم، فردا مشکل بتوانيم جواب بدهيم. نه محمد، فعلا وقت استراحت و سرزدن از خانواده نيست.
بدجور به او غبطه مي خوردم
شهيد ناصر ظريف:
هرکسي چيزي گفت، تا اين که نوبت به محمود رسيد. گزارشي از وضعيت منطقه داد، بعد خيلي جدي و محکم گفت: ما بايد با ضد انقلاب برخورد قاطع داشته باشيم، بايد ريشه شان را بکنيم. همه سراپا گوش بودند، گاهي لبخند مي زدند و با بغل دستي شان پچ پچ مي کردند. نتيجه جلسه هم اين شد که تا آخر دهه فجر کاري به کار ضدانقلاب نداشته باشيم. همين که جلسه تمام شد بچه ها دور صياد را گرفتند. از طرز نگاهش معلوم بود خيلي از کاوه خوشش آمده است همان طور که دست کاوه را در دستش گرفته بود، گفت: آقا محمود مواظب خودت باش! ما حالا حالاها به تو احتياج داريم.
بچه ها گفتند: ضدانقلاب در جاده بوکان کمين گذاشته است و همه رفتند آن جا با آن ها درگير شده اند؛ با يک طرح آن ها را محاصره کرديم، هنوز درگيري تمام نشده بود که محمود رسيد. تا رفتم وضعيت را برايش توضيح بدهم ناباورانه به من تشر زد و گفت: مگر تو امروز جلسه نبودي؟ مگر نشنيدي که گفتند درگير نشويد؟ گفتم: بابا ضد انقلاب کمين زده! عذرخواهي کرد و بعد هم با خنده گفت: نه، مثل اين که بايد طور ديگري برخورد کنيم. بلافاصله افتاد جلو و شروع کرد به تعقيب ضد انقلاب.
آغاز راه
علي اسلامي:
يک روز به خودم جرات دادم و از او پرسيدم: از کجا شروع کردي که کاوه شدي؟ گفت: از يک عمليات شروع شد، محل عمليات يک روستا بود؛ براي پاکسازي بايد تپه اي را که مشرف به آن جا بود تصرف مي کرديم، اين ماموريت به من و چند نفر ديگر داده شد، به نزديک ارتفاع که رسيديم، ديديم چند نفر ضد انقلاب هم به سمت همان ارتفاع بالا مي روند، بدون معطلي درگير شديم. غير از چهار- پنج نفر پيش مرگ کرد که با من بودند، بقيه فرار کردند،به بچه هاي پايين هم گفته بودند کاوه شهيد مي شود. تا به بالاي ارتفاع رسيديم، يک ضدانقلاب کشته شد و بقيه شان فرار کردند. بلافاصله چند تا ا...اکبر گفتيم و به نيروهاي پايين اشاره کردم بيايند بالا. صحبتش تا به اينجا رسيد خنديد و ديگر چيزي نگفت.
ارتباط با بستگان
حسن عماد الاسلامي:
از وقتي بچه ها فهميده بودند که من برادر خانم کاوه هستم، مهرباني شان نسبت به من بيشتر شده بود. يک روز تصادفي محمود را در گوشه دنجي از پادگان ديدم. با کلي شک و ترديد جلو رفتم، سلام و احوال پرسي کردم، شک و ترديدم از اين بود که شايد بازهم تحويل نگيرد و سرد برخورد کند، ولي بر عکس روزهاي قبل ديدم گرم گرفت، گفت: حسن، تا مي تواني اطراف من نيا و خيلي چيزها را از من نخواه! آهي کشيد و انگار که بخواهد حرف دلش را بگويد، ادامه داد: از اين ها گذشته، وقتي تو هي بيايي پيش من، مي ترسم نتوانم از پس فرماندهي و مسئوليتي که خدا و اهل بيت(ع) از من خواستند بر بيايم و در نهايت، بين تو و بقيه تبعيض قائل بشوم و خداي ناکرده، بکنم آن کاري را که نبايد، حرف هايش عين يک مسکن آسماني آرامم کرد. آن روز، وقتي خواستيم از هم جدا شويم گفت: مطمئن باش تو همان ارج و قربي را پيش من داري که بقيه نيروها دارند، چه بسا که تو را هم بيشتر دوست داشته باشم، من هرکسي را به واحد اطلاعات و گردان هاي رزمي معرفي نمي کنم...روزهاي بعد فهميدم که چند نفر ديگر از اقوام و خويشان محمود در تيپ خدمت مي کنند، با کمي تحقيق دريافتم که محل خدمت هرکدام از آن ها هم بدون استثناء ، در گردان هاي رزمي است.
خاطره اي از خنثي کردن يک ترور
سيد مجيد ايافت:
رفتيم غذاخوري پرشنگ(۱) با بچه ها گرم صحبت بوديم و انتظار مي کشيديم هرچه زودتر غذا را بياورند، احساس کردم محمود خودش با ما هست ولي حواسش جاي ديگري است. زيرچشمي به چند نفر تازه وارد نگاه کردم، از طرز نگاه محمود فهميدم که وضعيت غيرعادي است. در همين حال محمود و يکي از بچه ها بلند شدند و دويدند طرف ميز آن ها ، تا آمدم به خودم بجنبم، ديدم درگير شدند، ما هم رفتيم کمکشان؛ همه را گرفتيم و دستبند زديم، لباس هايشان را دقيق گشتيم، چند تا کلت و نارنجک داشتند، آن روز از خير غذا خوردن گذشتيم، سريع آن ها را به مرکز سپاه آورديم و سپرديمشان دست حفاظت اطلاعات. خاطرم هست در بازجويي ها، اعتراف کردند که مي خواستند کاوه را ترور کنند.
ماجراي جست و جوي کاوه پس از يک هفته همگامي با او
ويژهنامه - ويژه نامه حماسه آفرينان سرزمين خورشيد - مورخ پنجشنبه 1390/06/31 شماره انتشار 17939
سردار شهيدمحمود کاوه، نامي آشنا براي ايرانيان به خصوص مردم خراسان و رزمندگان سال هاي دفاع مقدس است. شجاعت و رشادت کاوه در کنار ساده زيستي و صميميت او موجب محبوبيت او در دل رزمندگان شده بود و در اين زمينه ها به ويژه درباره شجاعت او در مقابله با ضدانقلاب در کردستان ماجراهاي بسياري نقل شده است، البته از صفا و صميميت او هم کم سخن گفته نشده است.در اين فرصت يکي از رزمندگان اسلام؛ سرهنگ سليم تيموري که يکي از هم وطنان «کرد» ايل منگول ساکن مهاباد و سال هاي ۶۲-۶۱ با تيپ ويژه شهدا و سردار کاوه همکاري داشته است، هم کلام شديم تا او از کاوه اين فرمانده غيور خراساني بگويد.
تيموري در گفت وگو با خراسان، در شرح خاطره اي بيان داشت که در بدو همکاري با تيپ ويژه شهدا پس از يک هفته خدمت و همگامي با شهيدکاوه هنوز او را نديده بود و به دنبال او مي گشت! در حالي که ايشان در تمام اين لحظه ها و روزها در ميان رزمندگان تيپ ويژه بودند!
يک هفته از آغاز همکاري گروه ۶ نفره ما با تيپ ويژه شهدا گذشته بود و به دنبال فرصتي بودم تا سردار شهيد محمود کاوه را ببينم و در راستاي انجام ماموريتي که به ما محول شده بود، با ايشان صحبتي داشته باشم. به اين منظور از همکاراني که در چند روز گذشته با هم در يک اتاق مستقر بوديم پرسيدم: چگونه مي توانم سردار کاوه را ببينم و با او صحبت کنم.شهيدحسيني محراب و شهيدقمي به عنوان رابط ما و تيپ ويژه شهدا و سردار شهيد کاوه معرفي شده بودند، در پاسخ، شهيدمحراب خطاب به من گفت: يعني در اين چند روزي که به تيپ ويژه منتقل شده ايد، هنوز شهيدکاوه را نديده ايد؟!
پاسخ منفي من را که شنيد گفت: شما کاوه را ديده ايد اما نخواسته ايد با او صحبت کنيد، که با تاکيد ادامه دادم، ايشان را نديده ام، اگر مي ديدم به طور حتم مي رفتم و به ايشان عرض ادب مي کردم.
اما شهيدمحراب با همان لحن مطمئن ادامه داد: ثابت مي کنم شهيدکاوه را ديده ايد، امروز هم متوجه مي شويد، او مي آيد و باز هم او را مي بينيد.
ظهر شده بود، وقت صرف ناهار، دوستاني که سراغ شهيدکاوه را از آن ها گرفته بودم، پرسيدند کاوه را ديدي؟ جواب منفي که دادم، فردي را که در حال عبور کردن از محل غذاخوري بود، نشان دادند و گفتند او کاوه است. براي من باور کردني نبود، فرمانده تيپ مستقل ويژه شهدا، در لباس خاکي، همچون افراد عادي در صف غذا مي ايستد و ... در نتيجه شک کردم و گفتم: به طور حتم دوستان شوخي مي کنند و اين موضوع را ناديده گرفتم و روز بعد خدمت ايشان رسيدم.
سرهنگ پاسدار تيموري ادامه داد: شهيدکاوه را در دوره خدمت همواره در نهايت سادگي مي ديدم، فرمانده اي که همچون رزمندگان عادي لباس مي پوشيد و همچون ديگران در صف غذا مي ايستاد! و بدون ژست خاصي مانند افراد عادي کارهاي خود را انجام مي داد و ...
اين رفتارهاي شهيدکاوه موجب افزايش ارادت چند برابري ما به اين برادر بزرگوار شده بود و در انجام ماموريت هاي محوله بسيار فعال تر از قبل شرکت مي کرديم.
اين هم رزم کاوه ادامه مي دهد: در دوره اي که با شهيدکاوه و تيپ ويژه شهدا همکاري مي کردم، مسئول گروه ۶ نفره اي بودم که به تيپ ويژه شهدا معروف شده بوديم، با توجه به اين که ما بومي کردستان بوديم ماموريت هايي چون شناسايي منطقه، شنود راديويي برنامه هاي گروهک ها و ... به ما واگذار مي شد و براي هماهنگي در انجام اين گونه موارد اغلب خدمت شهيدکاوه مي رسيدم، او چنان برخورد دوستانه و بي تکلفي داشت که بدون هيچ گونه دغدغه اي آماده انجام هر ماموريتي مي شديم.
وي تصريح کرد: با توجه به اين که در نهادهاي نظامي همواره مقررات خاصي حاکم است، اما شهيدکاوه بدون توجه به ديسيپلين هاي نظامي به سادگي با ما برخورد مي کرد و هرگاه از ما درباره موضوعي نظر مي خواست، با تمام تجربه و اشرافي که به امور نظامي داشت به نظر ما عمل مي کرد.
اين فرمانده سال هاي دفاع مقدس درباره نحوه دستورات نظامي شهيدکاوه براي انجام ماموريت هاي جنگي گفت: روابط ما حتي براي صدور و يا دريافت عمليات هم دوستانه بود، يعني اين گونه نبود که بگويد براي رسيدن به فلان منطقه بايد از مسيرهاي مشخص و منطقه ... برويد و مسير را هم عوض نکنيد يا با اين تعداد نيرو عمل کنيد، بلکه کاملا ساده و صميمي به طرح موضوع مي پرداخت و مي گفت: مي خواهيم اين عمليات را انجام دهيم و از فلان مسير عبور مي کنيم.
وي مسير موردنظر را تشريح و تعداد افراد هر ماموريت را نيز اعلام مي کرد. چنان اين مسائل را ساده تشريح مي کرد که اوايل همکاري ام با ايشان تعجب مي کردم که چرا اين گونه صحبت مي کند و مانند ديگر فرماندهان نظامي دستورات خود را صادر نمي کند. اما بعدها متوجه شدم در نتيجه برخورد ساده و صميمي شهيدکاوه انجام عمليات ها براي رزمنده ها همچون انجام کارهاي عادي روزمره جلوه مي کند، به گونه اي که تمام اتفاقات و رويدادهاي عمليات را در کنترل خود مي ديديم و به اندازه اي دلگرم مي شديم که پيروزي را حتمي مي ديديم.
علاوه بر اين، ماموريت هاي پيچيده و دشوار توسط نيروهاي محدودي انجام مي شد، به عنوان مثال شهيدقمي و شهيدمحراب که مسئوليت هايي چون فرماندهي گردان و اطلاعات عمليات را در تيپ ويژه شهدا بر عهده داشتند، در نتيجه اين حسن برخورد شهيدکاوه بسياري از ماموريت هاي شناسايي را ۲ نفري انجام مي دادند و اگر بزرگواري ها، محبت، سادگي و صداقت شهيدکاوه نبود و به نيروها دلگرمي نمي داد اين ماموريت ها کار يکي دو نفر نبود بلکه بايد يک گردان وارد عمل مي شد در حالي که در اغلب موارد گروه هاي چند نفري عمليات هاي پيچيده را با موفقيت انجام مي دادند که اين توفيق ها نتيجه ايمان به خداوند، صداقت و ساده زيستي شهيدکاوه بود که به ما دلگرمي مي داد.
مروري بر زندگي محمود کاوه فرمانده تيپ ويژه شهدا
فرمانده خلاق
ويژهنامه - ويژه نامه حماسه آفرينان سرزمين خورشيد - مورخ پنجشنبه 1390/06/31 شماره انتشار 17939
نويسنده: حسين زاده
پيروزي انقلاب اسلامي ايران در سال ۱۳۵۷ نه تنها تمام معادلات جهاني را به هم ريخت و مسير تاريخ را عوض کرد، بلکه باعث ظهور انسان هايي شد که تا ابد اسطوره اند، اسطوره تمام بشريت و تمام تاريخ. جواناني که بدون گذراندن آموزش هاي کلاسيک فرماندهي و ستاد، با اعتقاد به خدا و بهره گيري از نبوغ و خلاقيت هاي مثال زدني، بزرگ ترين فرماندهان دنيا را مجبور به زانو زدن در برابر عظمت مردم ايران کردند.
محمود کاوه يکي از اين ستاره هاست. او در سال ۱۳۴۰ در يکي از محلات شهر مقدس مشهد که از مناطق محروم شهر محسوب مي شد (خيابان ضد) چشم به جهان گشود. خودش در اين باره چنين مي گويد: «من محمود کاوه فرزند محمد هستم، در يکي از کوچه هاي مشهد ، در سال ۱۳۴۰ به دنيا آمدم و سال ۱۳۴۷ به مدرسه علميه رفتم، پس از آن ادامه تحصيل دادم و اول پيروزي انقلاب، بعد از اين که تحصيلاتم تمام شد به سپاه آمدم و مدتي در سپاه آموزش هاي مختلفي را گذراندم. پس از آن به منطقه جنوب و بعد از آن به کردستان آمدم. در اين مدت در نقاط مختلف کردستان مشغول به کار بودم و الان حدود چهار سال و اندي است که در خدمت مردم و اسلام هستم.»خانواده آن ها مذهبي و متدين است و پدر خانواده از افراد مذهبي محسوب مي شود، مقلد حضرت امام «قدس ا... الزکيه» بود. او با روحانيت مبارز انقلاب همچون رهبر معظم انقلاب، حضرت آيت ا... خامنه اي که قطب مبارزات در استان «خراسان» بودند و شهيد «هاشمي نژاد» و شهيد «کامياب» و ... ارتباط مستمر داشت. هنگامي که خداي تعالي اولين و تنها فرزند پسر را به اين خانواده عطا کرد پدرش از درگاه خداوند خواست که او را در زمره بندگان صالحش قراردهد و عاقبت او را به خير کند و او را طوري هدايت کند که پيرو واقعي مکتب اسلام باشد.انقلاب که پيروز شد، «محمود» سر از پا نمي شناخت. هر جا نياز به جانفشاني داشت او حاضر بود. در حمله کورکورانه آمريکا به صحراي «طبس» او از اولين کساني بود که آن جا حاضر شد تا اسناد باقي مانده از خودفروختگان داخلي را از بالگردهاي آمريکايي به دست آورد. «بني صدر» خائن که مي دانست اگر اسناد جنايت و خيانت او و ديگر وطن فروشان به دست مردم بيفتد جان سالم به در نخواهند برد؛ با دستور بمب باران باقي مانده بالگردهاي آمريکايي، از دستيابي انقلابيان به اين اسناد جلوگيري کرد.
«کردستان» سنگر بعدي بود که نياز به جانبازاني داشت تا از آرمان هاي انقلاب خميني (ره) کبير حراست کنند و محمود کاوه از اولين نيروهايي بود که در آن جا حاضر شد.
«محمود کاوه» که در هنگام ورود به «کردستان» و در عمليات آزادسازي شهر «بوکان» فرمانده يک گروه ۱۲ نفره بود، پس از گذشت مدتي و با رشادت هايي که از خود نشان داد به فرماندهي لشکر ويژه شهدا رسيد؛ لشکري که يکي از يگان هاي تاثيرگذار ايران در طول دفاع مقدس بود. اين در حالي بود که آن موقع «محمود» ۲۲ سال سن داشت.
او در مدت حضور در جبهه بارها مجروح شد اما اين اتفاقات نتوانست کوچک ترين خللي در اراده پولادين اين ابر مرد و قهرمان ملي ايجاد کند. مقام معظم رهبري درباره اين مقطع از زندگي سردار شهيد کاوه مي فرمايد: «شهيد کاوه حقيقتا اهل خودسازي بود هم خودسازي معنوي و اخلاقي و تقوايي و هم خودسازي رزمي. در يکي از عمليات هاي اخير دستش مجروح شده بود که به مشهد آمد و مدتي در بيمارستان بستري بود که مجددا به جبهه برگشت و در تهران پيش من آمد. ديدم که دستش متورم است. سوال کردم: دستت درد مي کند؟ گفت: نه؟
بعد من از طريق برادران مشهدي که آن جا بودند فهميدم که دستش شديدا درد مي کند، ولي او درد را کتمان مي کرد و اين که انسان دردش را کتمان کند مستحب است، ايشان يک چنين حالت خودسازي داشت.»
با وجود رزمندگان و فرماندهاني مانند «کاوه» بود، که ارتش عراق، علي رغم کمک گرفتن از نيروي نظامي بيش از ۱۲ کشور و کمک هاي ديگر از ۲۴ کشور؛ نتوانست يک ميلي متر از خاک ايران را به تصرف خود درآورد و پس از ۸ سال با اعتراف به قدرت مردم ايران از پشت دروازه هاي مردانگي آن عقب نشيني کرد. اميرسرتيپ شهيد حسن آبشناسان، فرمانده لشکر ۲۳ نو هد (نيروي مخصوص) که خود در ارتش ايران چريکي بي نظير بود و اغلب فرماندهان ارتش افتخار شاگردي او را داشتند و به رسم احترام با لقب استاد، او را صدا مي زدند مي فرمايد: «کاوه انساني پاکباخته و چريکي بزرگ است که در عمل و جنگ چريک شده نه با درس هاي تئوري، وجود ايشان براي سپاه و براي جمهوري اسلامي بسيار ارزشمند است، او هيچ گاه به دشمن پشت نمي کند.
اگر در دنيا يک چريک پاکباخته و دل باخته به اسلام و امام وجود داشته باشد محمود کاوه است. هر رزمنده اي که بخواهد پخته و آبديده شود بايد به تيپ ويژه شهدا پيش کاوه برود.»
اين سردار ملي و قهرمان جاويد ايران اسلامي پس از سال ها تلاش و مجاهدت در سن ۲۵ سالگي در دهم شهريور ۱۳۶۵ در عمليات «کربلا۲» در قله ۲۵۹ حاج عمران مورد اصابت ترکش گلوله توپ دشمن قرار گرفت و به شهادت رسيد.
سوابق مسئوليتي
مربي آموزش نظامي 1358.3.15 تا 1359.6.2
مسئول محافظان بيت امام (ره) 1359.6.3 تا 1359.8.3
مربي آموزش نظامي 1359.8.4 تا 1359.9.22
مسئول عمليات سقز 1359.9.23 تا 1360.12.7
مسئول عمليات تيپ ويژه شهدا 1360.12.8 تا 1361.4.31
فرمانده تيپ ويژه شهدا 1361.5.1 تا 1365.2.1
فرمانده لشکر ويژه شهدا 1365.2.2 تا 1365.6.18
مجروحيت
اصابت گلوله به ناحيه شکم در اسفندماه ۱۳۶۱ پاکسازي روستاي محمدشاه از توابع مهاباد
اصابت گلوله به ناحيه شانه چپ در مرداد ماه ۱۳۶۳ پاکسازي منطقه عمومي دارلک از توابع مهاباد
اصابت ترکش به ناحيه دست راست و سر در بهمن ماه ۱۳۶۳ منطقه عملياتي بدر
اصابت ترکش به صورت در اسفندماه ۱۳۶۴ منطقه عملياتي والفجر ۹
سردار شهيد «محمودکاوه» فقط در سال ۱۳۵۸ يک دوره آموزش عمومي و نيز آموزش جنگ هاي نامنظم را به مدت ۴ ماه به همراه ۳ نفر ديگر از نيروهاي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي «خراسان» در پادگان «امام علي (عليه السلام)» گذراند.
منبع: ساجد
هشت سال دفاع مقدس ،مقطعی درخشان در تاریخ انقلاب اسلامی ایران است که به جرأت می توان گفت تثبیت انقلاب اسلامی مدیون آن است .امروزه دشمنان انقلاب اسلامی درکنار هرحرکت انقلاب ،درچهره ای ناصحانه ودلسوزانه اما باماهیتی مزدورانه ومنافقانه ظهورمی کنند تادلها را بربایند ،تفرقه ایجادکنند وخادمین به انقلاب اسلامی را خائن معرفی کنند.بحران سازی وایجادجنگ روانی ازجمله تاکتیکهای موءثر دشمنان در داخل نظام است که نوک پیکان این جوسازیها وشانتاژهای تبلیغاتی نیزمتوجه مقدسات نظام بویژه جایگاه مقدس رهبری ونهادهای انقلاب وارزشهایی مانند دفاع مقدس می باشد.دشمنان آگاه ودوستان ناآگاه باطرح شبهاتی سعی دارنددراذهان عموم نسبت به افتخارات سالهای جنگ ایجادشک وتردید کرده ،ازاین طریق نسل فعلی انقلاب بویژه جوانان تحصیل کرده وپویا را با ارزشها،اصول وافتخارآفرینان انقلاب ودفاع مقدس بیگانه نمایندوانشاءا... تلاششان با یأس وناامیدی مواجه شده وهیچگاه نخواهند توانست جوانهای این انقلاب را ازاهداف ومسیرواقعی نظام منحرف کنند.ازاینکه باما دراین وبلاگ همراهید سپاسگذارم.